پارت نود و ششم :
حواس سجاد جمع شد. خدایی؟ همان خدایی که طلوع او را معشوق مادرش معرفی کرده بود؟ عجب پس این مرد هم همسر داشت! پس منظور طلوع از جانشین چه بود؟ خدایی بچه داشت و نمیخواست آن را جانشین کند؟ از طلوع بچه می خواست؟ مردک آشغال!
زیبا با لودگی ادامه داد:
- وقتی با بابام حرف میزدی خیلی ازت خوشم اومد.
دست راستش سمت بازوی سجاد بالا آمد.
- اما طلوع کنارت بود. حدس زدم باید همراه جدیدش باشی.
هÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چرا؟
۱ ماه پیشتارا
0واقعا چراا! چون زیادی کثیفه و حس عشق یه حس پاکه
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بنظرم شرایط زندگی خیلی مهمه
۱ ماه پیشافشار
0اینقدر دختر مزخرف دور و بره سجاد اومد بیچاره از دیدن الکس خوشحال شد🤣🤣
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انگار فرشته نجات بود🤣
۱ ماه پیشمهسا
0چرا حس میکنم این زنه که مستقیما بهش گفت بیا بریم اتاق خالی پلیسی چیزی بود؟
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یعنی جاسوس بود؟
۱ ماه پیشمهسا
0یه چیزی تو همین مایه ها
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0طلوع لایق حس عشق نیست